تلافی
سلام . میدونم یه مدت نبودم راستش دیگه نخواستم بیشتر از این از غم و غصه بگم
گفتم یه چند تا جمله بذارم البته اتفاق خاصی هم نیافتاد روزهای عادی زندگی
امیر یه هفته ای میشه که داره میره دم نمایشگاه و خودش کارا رو دستش گرفته
خدا خیر باباش بده که تو این مدت اونجا رو چرخوند و بالا سر بچه ها بود
روز اول سختش بود نمیدنم چرا شاید خجالت میکشید یا هر چی..
منم نگران بودم ... ولی هیچ اتفاق بدی نیافتاد تازه روحیه اش بهتر هم شد
شده همون امیر قبلی مهربون و عاشق . منم دیگه تا حدودی خودمو
جمع و جور کردم و حالم خوبه و عمه و ده بزرگی هم از این حال و هوای ما خوشن
خلاصه داره اون روزای سخت و بد و نحس اگه خدا بخواد میره
و حالا وقتشه ... وقت تلافی ... از کی هم که معلومه دیگه ....
شما نمیدونید الهی که هیچ وقت هم ندونید ولی وقتی یه مصیبت یا اتفاق بدی برا ادم میافته
کل اتفاق یه طرف رفتارا و حرفا و زخم زبونای آدمای بیشعور هم یه طرف
باور کنید همون قدر درد داره شاید هم بیشتر
آدم دلش میسوزه همه اش به خدا میگه چرا اجازه دادی این حرفا رو بشنوم و
دلش پر درد میشه پر تنفر پر حس قوی انتقام و تلافی .
تو اون روزا اونقدر حالت خرابه که فقط میتونی بشنوی نای جواب دادن نداری و
همه اش رو جمع میکنی برایه روزی که روزش باشه .
هر دفعه به سودابه نگاه میکردم با خودم میگفتم سودابه دعا کن بمیرم و
از این روزا جون سالم به در نبرم که اگه نفسم بیاد سر جاش نفستو میگیرم
و این روزا احساس میکنم دیگه وقتشه . دیگه بیشتر از این نمیتونم
این درد رو تو دلم نگه دارم . بار اولم نیست باهاش درگیر میشم
ولی این تیر رو تا حالا شلیک نکرده بودم
نمیدونم چرا شاید به حرمت خونواده ی عمه . شاید هم امیر . شاید هم
اینقدرا دلم پر درد نشده بود . شاید هم گذاشته بودم برا یه روز خاص
هر چی که بود الان وقتشه . یادمه شبی که امیر کارگاه رو فروخته بود
درحالیکه حال هر دومون خراب بود و حس بد شکست و زمین خوردن رو داشتیم
سودابه ی نکبت هی میگفت : « آدم یه پرنده هم که میخره میاره تو خونه اش
باید قدم داشته باشه( یعنی که از قدم من بوده ، امیر با ماشینی که بیمه نداره باسرعت زیاد توی سطح شهر سبقت غیر مجاز میگیره به من چه ؟؟؟؟ )
من از روزی که پامو تو زندگی مجتبی گذاشتم داره از زمین و اسمون براش میباره »
بیچاره خبر نداره که من میدونم چه جوری پاشو تو زندگی مجتبی گذاشته
پدرشو در میارم نفسشو میگیرم
